X
تبلیغات
رایتل
غزلباران  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1389

غزلباران چشمانت عجیب است

عزیزم ، فصل ، فصلی نانجیب است

تو گفتی گریه من بی دلیل است

تو ابراهیم چشمانت خلیل است

شبم را با نگاهت پاره کردی

یقین دارم مرا آواره کردی

« نگفتی من جوانم ! رحم کردی؟»

خیالم را اسیر وهم کردی

من از لبخند تو سیری ندارم

عزیزم من سر پیری ندارم

ببین امشب ز دستت وام دارم

به دستی دَ ف به دیگر جام دارم

نگو من وامدار باده هستم

فقط امشب عزیزم ساده هستم

الهی گم شوم در گیسوانت

شبی پیدا شوم در بازوانت

به تنبور و دف و نی ، مستی ام را

بگیری از من امشب ، هستی ام را

شبی هم پیکرت را فرض کردم

برایت یک رباعی قرض کردم

رباعی مثل من خاکستری شد

کنار بستر من بستری شد

به رقص آمد قلم از ذکر نامت

لبم گُـر میگرفت از هُـرم ِ جامت

لب پیمانه هم کامش روا شد

مگر دردی ز آلامم دوا شد؟!

شبی هم روزه واجب گرفتم

برای دلبرم حاجب گرفتم

شیار گونه ات شط بلا شد

دل دریا نوردم مبتلا شد م