هنوز قصه نگفتیم و ماجرا رخ داد
قلم به دست رمانی که بی شما رخ داد
درست قصه همین بود و ماجرا این بود
بدون شرح نفهمیدم از کجا رخ داد
و روز بعد تمام رسانه ها گفتند
دوباره شرح عظیمی ز ماجرا رخداد
سکانس یکصد و هشتاد و چند صحنه گذشت
پلان سیصد و هشتاد و چند تا رخداد
و من هنوز به فکرم به فکر آن مردی
که فکر می کند این ماجرا چرا رخ داد
چقدر صحنه آن روز پیش چشمش مات
چقدر واقعه آرام و بی صدا رخ داد
دوباره قصه که هاشور می خورد هاشور
دوباره حادثه ای دور چشم ما رخ داد
و زن همان که نمی دانم از کجا آمد
کنار شعر ورق خورد و نابجا رخ داد
و مرد خواست که عاشق شود ولی سانسور
رسانده بود خودش را به انتها رخداد
و مرد خواست که قصه عوض شود آری
و مرد خواست بگوید چرا ،چرا رخ داد
شبی جنازه او را به دوش می بردند
کنار باجه بی روزنامه بی رخداد
| |||
من...
گم....
گیج....
تلخ....
نقشی از یادهای دیروز
بی صدا
از جلوی پنجره چشمانم میگذرد
یادهای رنگارنگ دیروز
یادهای خاکستری امروز
به تقویم های کهنه سفر میکنم
یادت را میجویم
در صفحات تاریک ذهنم
تارها را کنار میزنم
غبار روزگار را میزدایم
از روی خاطرات کهنه
سرفه ام میگیرد
شمعی می افروزم
در نهان خانه ی یادم
نور مرده ی شمع
روی دیوارهای تار بسته
تصویری آشنا
از دیروز دور
سال سال هزار و سیصد و عشق بود
و روز روز بی خبری
تو به روشنایی روز
و من به تاریکی روزگار
این رخم کهنه
دوباره سر باز کرد
کرمها
کرمهای تنهایی
که از خوردن روحم فارغ شدند
به سراغ گوشت و پوستم آمدند
و تو نشنیدی
آوای مرا که در باد گم میشد
فردا بر فراز این ویرانه ها
کدامین تکه از حقیقت را خواهی جست؟