در این تاریکی شب ،
کنار شعله سوزان شمع ،
هنوز بیدارم و می نگارم ،
نمی دا نم به خواب رفته ای
یا با فکر و خیال من می جنگی !!!
ولی اونچه که می دونم اینه که راحت به خواب رفته ای
ومن رو مثل همیشه به دست تنهایی و جدایی سپردی !!!
نمی دونم چرا امشب بیش از همیشه احساس دلتنگی می کنم ،
دوست داشتم کنارت بودم ،
برام حرف می زدی و منم بهت گوش می دادم ،
ولی می دونم که تو هیچ وقت حوصله من و نداری ،
شایدم هیچ وقت ، وقتش رو نداری !!
خیلی وقته که دلم می خواد باهات حرف بزنم ولی حیف .....
می خوام دور از کنایه و پرده پوشی اعتراف کنم
که من تو را نه فقط دوست دارم بلکه می پرستم. مهربانم !!
دلم برات خیلی وقته که تنگ شده ،
هیچ وقت تنهام نذار .....
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی .
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
زیبا نیست؟
کاره خودم نیست هاااا
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه تو
...
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا می دیدم
خیره بر جلوه زیبائی خویش
کاش در بستر تنهائی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا می دیدی
ممنونم عزیزم