مدتی ننوشتند،
مرا،
عید شد ... شعبان به نیمه رسید ...
حوصلهی سکوتم سر رفت،
نسیم وزید،
من به باغ مینو رسیدم ...
انگار ... سکوت دیگری شد ...
حادثه شد آمدن موعود،
موعد ...
معاد ...
و هر مشتق دیگری از این ریشهی دل لرزان ...
ترنم واژه،
پس از واژه،
کنار همیشه ...
من مثل گذشته شدم،
گذشته مثل امروز،
فردا ...
لغت دارم تا دلت بخواهد،
که بنویسی مرا،
که بنویسند ترا ...
تکرار نکن که تکراری بشود ...
همین کلمات را با صداها ... با نواهای مختلف سر کن ...
نه شعر میخواهد،
نه موسیقی ...
هدایت میشود همهی پروانه به سمت همهی کاشانه ...
تاریک و روشن ...
من و معدن آرزوها ...
این همه که میگویم نه به خود است نه به خدا،
و خدا ...
کلمات است برای خودش ...
صفحات است برای خودم ...
جایی نرو،
همین جا کنارت بنشین،
بگذار تمام ضمایر اشتباه باشیم،
باشد تا تو برویم ...
اصلا دلم میخواهد قاعدهی این بازی را بر هم بزنمند،
لغت برود آخر فعل و واژهی فاعل پس از نهاد باشد گزاره،
اصلا رنگ بدهم به خاکستریها ... خاکستری بدهم به آبی مغزپستهای ...
دلم میخواهد با بینظمی دستهایم که مینویسند،
دلت را بترکاننیمند...
دلم خنک شد،
خیالم راحت شد که هنوز من سلطان این شهرم،
با همهی مردمان لغتینش...
شعر نیاز نیست به خدا ...
دیشبت ماه تمام بود،
تمام کرد عاشق ...
تمام نمیشود عشق ....
متنهایی داشتهام اینجا،
طولانیتر از هر بحر طویلی،
از هر شکل شکیلی ...
تو برای من و آرزوهایم در قضاوتخانهی محبت وکیلی...
بس که تو در شراکت عشق اصیلی...
عاشق توام...
کوچهی اول سمت راست...
باران میزند روی صورت پرنده،
یکی دور یکی نزدیک،
یکی تشنه یکی عطش،
عشق یعنی وقتی رسیدی نرسیدی،
یعنی شتر دیدی ندیدی،
یعنی وقتی سینهات را از هوس بوی یوسف به لحظهای بریدی،...
نه وصل ممکن نیست،
دست کافی نیست،
سر قابل نیست،
حادثه بزرگتر از این حرفهاست،
مثل عاشوراست ...
مثل تولد منجیاست ...
عشق است،
بازی نیست ...
باختن است ...
برو،
برو و گوشهای پیدا کن،
برو و چشمهای پیدا کن ...
برو و عاشق باش...
تقدیم نمیشود به صاحب زمان،
من کوچکترم برای چنینی،
او خودش نظر میکند،
به آنها که نمازهایش را به سمت ماه شب چهاردهش میخوانند...
روز خوبی است... از طلب غافل نشوی ...