تازگیا ، دوری چقدر
ساکت و مغروری چقد
چه کم راس راسی مجبوری چقدر
تازگیا طلا شدی
کم شدی ، کیمیا شدی
دیگه صدام نمی کنی
عین غریبه ها شدی
تازگیا باهام بدی
گفتی میام ، نیومدی
نگفته بودی انقدر
بازی با قلب و بلدی
تازگیا سرده نگات
دیگه نمی لرزه صدات
برقی که دنبالش بودم
رفته دیگه از تو چشات
تازگیا را نمی یای
سر قرارا نمی یای
زمستونا نیومدی
حالا بهارا نمی یای
تازگیا کم شدی ، کم
یه عالمه دوری ازم
نمی شه پیدات بکنم
حتی واسه دوست دارم
تازگیا خیال کنم
باید ازت سوال کنم
خیال داشتن تو رو
تو رویاهام محال کنم
تازگیا ، کم می یارم
به جای بارون ، می بارم
یه جوری فرصت بده که
بگم چه قدر دسوت دارم
تازگیا چه ناز شدی
عجیبی ، عین راز شدی
شعر و ترانتم خوبه
کلی ترانه ساز شدی
تازگیا چه بی حواس
عاشق داری از چپ و راس
بی وفا انصافت کجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگیا عجیب شدی
تنها که نه ، غریب شدی
به ما که می رسی یه کم
نجیب بودی ، نجیب شدی
تازگیا حرف شماس
همش می گی دست خداس
اما بذار بهت بگم
حسابت از همه جداس
تازگیا تو سال نو
بدجور می میرم واسه تو
چون می دونی دوست دارم
ناز نکن از پیشم نرو
بی وفا انصافت کجاس
رفتن و نازت مال ماس
بمون که ثابت بکنی
حسابت از همه جداس
نامه رسید به آخرا
باید سپردت به خدا
فقط یه قولی بده که
دلت بمونه پیش ما
پاییز را دوست دارم چون فصل غم است
غم را دوست دارم چون گواه دل است
دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت
عشق را دوست دارم چون تو را دوست دارم
مرکز فراوری اورانیوم اصفهان یکی از مراکز تولید سوخت هستهای ایران است.استفاده از
انرژی هستهای برای مقاصد صلح آمیز در دوران سلطنت محمدرضا پهلوی مطرح شد و با
ایجاد سازمان انرژی اتمی ایران، آغاز پروژه راکتور اتمی بوشهر و مشارکت مالی ایران
در طرحهای فناوری سوخت اتمی فرانسه ادامه یافت.
با وقوع انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ تا مدتی این مقوله متوقف شد. ماجرای گروگانگیری
دیپلماتهای امریکایی در تهران و جنگ ایران و عراق منجر به تغییر موضع کشورهای غربی
با ایران شد و مساعدت آنها را برای تکمیل این پروژه غیر ممکن کرد. شرکت آلمانی
کا.و.او که پیمانکار این پروژه بود از ادامه کار سرباز زد.
در بحبوحه جنگ ایران و عراق و کمبود شدید منابع نیرو در کشور، ایران با روی آوردن
به اسپانیا و ژاپن کوشش در تکمیل پروژه بوشهر کرد که موفقیت آمیز نبود. سپس
قراردادی با روسیه برای به انجام رساندن کار نیروگاه بوشهر امضا شد که کار آن هنوز
ادامه دارد و چند بار زمان پایان پروژه به تعویق افتاده است.
آمریکا و اسرائیل بر آنند که ایران با «کمک مخفیانه» منابع پاکستانی موفق به ساخت
مراکز لازم برای تولید سوخت هستهای از جمله غنیسازی اورانیوم شد. به دلیل امکان
استفاده دوگانه از این فنآوری در تولید تسلیحات هستهای مورد اعتراض کشورهای دیگر
بویژه دیگر اعضای آژانس بینالمللی انرژی اتمی که ایران نیز عضوی از آن میباشد
قرار گرفت و ناچار به بازرسیهای این سازمان تن در داد. ایران این ادعا را رد
میکند و میگوید تمام برنامه هستهای ایران داخلی و بر مبنایی بنیادی میباشد که
بطور اصولی و با طرح استقلال کامل فناوری هستهای از بدو انقلاب اسلامی بازسازی و
اجراء شده است.
اگر چه ایران از دیدگاه قوانین آژانس بین المللی انرژی اتمی و همچنین از نقطه نظر
پیماننامه منع گسترش سلاحهای هستهای حق تحقیق و استفاده صلحآمیز از فنآوری
هستهای را دارد، کشورهای غربی به رهبری آمریکا تلاش پیگیری را آغاز کردهاند که
ایران را برای همیشه از هرگونه استفاه از فناوری انرژی هستهای منع کنند. تلاشهای
زیادی در سال ۲۰۰۵ صورت پذیرفت و در مارس ۲۰۰۶ پرونده هستهای ایران به شورای امنیت
سازمان ملل ارجاع شد.
در آوریل ۲۰۰۶ ایران اعلام کرد که موفق به غنیسازی اورانیوم به میزان ۳٫۵ درصد شده
است.
اشک من خود تو نگه دار
نیا پا یین منو رسوا میکنی
آخه غم تو میون جمعی
چرا تنها منو پیدا میکنی
میشکنی منو با نگاهی پیش مردم
آخه ای چشم سیاه
خون قلب منو هر شب
جای باده توی مینا می کنی
می ریزه رو بالش من
هر شب این اشکای لرزون
بی تو من غمگین و تنها
من پریشون دل پریشون
مستی ام را تا سحر ده
پیمو نه ام می بینه و بس
غنچه های اشکمو
دست غمت میچینه و بس
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم
استاد گفت: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین