فرارو- زرتشتیان ایران به نامناسب نشان فروهر که نماد
دین زرتشت و یکی از نشانه های میهنی دانسته می شود در فیلم «چارچنگولی»
ساخته سعید سهیلی اعتراض کرده اند.
رییس انجمن زرتشتیان تهران،
رستم خسرویانی، در نامه ای به محمد حسین صفار هرندی وزیر فرهنگ و ارشاد
اسلامی، از او خواسته است تا "نسبت به ساخت این گونه فیلم ها که باعث
تخریب فرهنگ غنی ایرانی می شود نظارت دقیق تر و کافی به عمل آید."
ادیسون
در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و
درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود
هزینه می کرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی
جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در
همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع
دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی
آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها
است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد
رسانده شود...
اگر از آن دسته از کاربران حرفه ای باشید که زیاد با رجیستری ویندوز سر و کار دارند مسلمأ با پیچیدگی ها و تو در تویی های رجیستری آشنایی دارید. آدرسهای طولانی در ساختار رجیستری وجود دارد که برای هر بار دسترسی به آنها باید زمان نسبتأ زیادی را صرف کنید. در این ترفند قصد داریم یک روش بسیار عالی را به شما معرفی کنیم که با بهره گیری از آن میتوانید یک قسمت Favorites به رجیستری اضافه کنید که با استفاده از آن هر چه سریعتر میتوانید به آدرسهای مختلف رجیستری دسترسی پیدا کنید.
ازهنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
من خیلی خوشحال بودم ! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند
دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد
و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم
و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم
به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!