می توانم بنویسم که دلم خسته است دلم افسرده و پایم بسته است روزها با غم تو حال دگر دارم من اندر آن ظلمت شب همچو ابری گریانم عشق تو بسته پایم ، دستم ندارم چاره جز بودن در بندت که بر دستم بسته ای و رفته ای و مانده ام تنها در این دنیا ، در این دنیا که بودن را نیست هیچ فایده بی تو ، تو که هستی تمامی امید بودن بی تو می کند مرا نا امید چه کنم که ندارم چاره که کنم این درد را چاره چاره اش تویی ، تو ای همه درد ها را چاره