دره بهشت

این اسم مقدسه به اندازیه کلمه عشق و نماز و ...

دره بهشت

این اسم مقدسه به اندازیه کلمه عشق و نماز و ...

تو


speranze che sperai,
آرزوهایی که خواسته بودم،

sorrisi e pianti miei.
خنده ها و گریه های من.

Promesse di allegria
وعده های شادمانی

e sogni in cui
و رویاهایی که در آن

volai.
پرواز میکردم.

Ed il primo spietato Amor mio
و اولین عشق بی رحم من

siete per me.
مال من هستی.

Perduti e persi mai
رفتی اما هرگز نمیرود

Di voi mi appassionai.
عشق من نسیت به تو

Su di voi giurai
به نامت قسم میخورم

e mi ci tormentai.
برایم عذاب آور است

Pare niente ma
به نظر مهم نیست اما

il cuore era il mio
قلب من بود

poi c'eri Tu...
بعد تو بودی...

Vento soffierà,
باد میوزد،

la pioggia pioverà,
باران میبارد،

la nebbia velerà,
مه میپوشاند،

il sole picchierà.
خورشید میسوزاند.

Ed il ricordo
و خاطره

il ricordo di Te,
خاطره تو

non passa mai
هرگز محو نمیشود

non passa mai.
هرگز نمیرود.

Ma che buoni
اما چه خوب بود

quei baci fra noi.
آن بوسه های ما.

Forse tu,
شاید تو،

non vuoi smettere mai.
نخواستی تمامش کنی.

Per vederti mi bastano
دیدنت برایم کافیست

gli occhi lucidi.
چشمان روشنت

Se ti piace e se
اگر دوست داشته باشی و اگر

ancora tu vuoi
هنوز بخواهی

nel ricordo,
آن خاطرات

anche senza di noi
حتی بدون ما

tutto torna possibile,
برگشت پذیر است،

anche tu,
حتی تو،

sei qui,
اینجا هستی،

oh!!
آه !!

Qui nel cuore mio......
اینجا در قلب من ...

I ricordi non passano mai
خاطرهایت همیشه خواهد ماند

eccoli qui.
در اینجا.

Sono molto più forti di noi .
آنها پایدار تر از ما هستند.

più vivi.
زنده تر

کاش می دانستی

 

کاش می دانستی

که دلم به اندازه غرورت

برای تو تنگ شده!

شاید دستانم برای نوشتن از تو یخ زده



و شاید اغوش برگهای دفترم

مثل قلبت سنگ شده!

تو بگو

که ابرهای اسمان قلبم



چند بار باید با تازیانه رعد حرفهایت

بلرزند؟

تاچند پاییز چشمانم از بهاری شدن

بترسند؟

تو بگو

چند جویبار اشک گرم

برای نرم شدن قلبت راهی کنم؟

تو بگو

با کدامین خواهش و تمنا

دل پر غرورت را راضی کنم؟

رسم روزگار

 

 این رسم روزگاراست

یک روز سوارخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد

شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای

خارج شده از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و بنظر رسید تمام تلاش

خودرا انجام داده و نمی تواند ادامه دهد

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله

را باز کرد

پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود

آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد وچون انتظار داشت که

بالهای پروانه باز،گسترده و محکم شوند واز بدن پروانه محافظت کنند،

!هیچ اتفاقی نیفتاد

در واقع پروانه بقیه عمرش خزید و مشغول بود وهرگز نتوانست پرواز کند.

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بودکه

محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن ، راهی بود

که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش

قرارداده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند

نکتــــــــــــــــــــــــه در اینجاست

گاهی اوقات تلاش تنها چیزی نیست که در زندگی نیازداریم

اگر خداوند اجازه می دادکه بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم

فلج میشدیم ، با اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم

پــــــــــرواز کنیــــم.

من قدرت خواستم و خدا مشکلی در سر راهم قرار دادتا قوی شوم

من نادانی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم

من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم

من عشق خواستم و خدافردی به من نشان دادکه نیازمند کمک بودند

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد

من به هر چی که خواستم نرسیدم

امابه هر چی که نیــــــــاز داشـــتم یافـتـــــــــــم

بدون ترس زندگی کن ، با همه مشکلات مبارزه کن و

بدان که میتوانی برتمام آنها غلبه کنی

پرسش

 

همه می پرسند :
(( چیست در زمزمه مبهم اب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی ان ابر سپید
روی این ابی ارام بلند
که تو را میبرد این گونه به زرفای خیال
چیست در خلوت خامو شکبوتر ها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به ان می نگری؟))
نه به ابر
نه به اب
نه به برگ
نه به این ابی ارام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
میبینم
من به ایم جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را,تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من , تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از ان موی دراز
تو بگیر
تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را, تو بخوان
تو بمان با من , تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست
اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

کاش غزل می گفتیم

 

نکند لحظه آخر به خود آییم که ای کاش غزل می گفتیم
و به حسرت بنشینیم که ای کاش گل سرخ طلب می کردیم؛

مردم شهر سیاه ،
خنده هاشان همه از روی ریا ست
و به غیر از دو سه دوست،‌
که هر از گاهی چند
لب جویی بنشینیم و زهم یاد کنیم،‌
دلشان سنگ سیا ست

ما در این شهر دویدیم و دویدیم ، چه سود؟
شاعرانی که هم آواز سپیدی بودند
جای دیگر رفتند....
هر کجا پرسه زدیم،
خبر از عشق نبود


و تو ای مرغ مهاجر که از این شهر گذر خواهی کرد؛
نکند از هوس دانه گندم به زمین بنشینی
گندم شهر سیاه
نسلش از وسوسه شیطانهاست