این بار هم تو را می یابم
در هیاهوی یک التهاب ناب
که صداقت را معنا می کند
تو را آغاز می کنم
به روی برگهای سپید
تا برگهای دفتر زندگییم
آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند
باز می گردم به آغاز
به ابتدای نگاه تو
به اوج احساسهای بی نشان
دوست داشتن
رمزی برای رهایی از تکرار است
دوست د اشتن
رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست
ولی افسوس...
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم
و بعد...
برای آنچه از دست رفته آه میکشیم
پس هیچ وقت دریغ نکنیم
برای دوست داشتن
*غریبه کوچک*
تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای
همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....
تنها تو به صدایم گوش می دهی....
برایت از چه بگویم؟
از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟
تو هم خواهی رفت....
و من می مانم و دنیای تنهایی....
تا به کی انتظار تا به کی انتظار
تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟
شاید من اشتباه می کنم
دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی
تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم
تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت
را با تمام وجود در بر گیرم
و با تمام احساس لمس کنم....
برو....
ولی فکر غریبه کوچک باش
آنگاه که نیلوفر های برکه وفا پرپر شدن
وگلبرگهای عهد تو خشکیدن
یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند
و تو مرا از یاد بردی
انگاه که ابرها
اشکهایشان را نثار ادمیان کردند
تا بذر محبت جوانه بزند
زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی
دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد
بر لب همان برکه طلایی
که روزی نیلوفرهای عشق در ان می روییدن
خواهم رفت و خواهم گفت
من نیز تو را از یاد خواهم برد

رفتی و مرا در غریبانه ترین لحظاتم رها کردی
همه میگویند غروب دلگیر است...
اما با گذشتن تو از غروب،غروب برای من مرگ است
مرگ شقایق،مرگ امید،مرگ زندگی
با رفتنت رنگ آبی آسمان چه بی رنگ شده
آسمان هم رفتن تورا بهانه کرده و یکسر میبارد!
با من همدرد میشود...!![]()
رفتی،شاید حکمت رفتنت هدیه ی یک عشق بود
عشقی که دوباره روزهای آبی را نوید میدهد![]()
رفتی و نیستی !و حالا من چه غریبانه،آشناترین
واژه ی عمرم را بر زبان رامم،میرانم:
نمی تونم
در نگاه و سکوت معنا دار عشق چه چیزی پنهان شده ؟![]()
عشقی که مرگ می آفریند ![]()
یا![]()
مرگی که عشق می آفریند![]()

هیچ کس صدای بانوی منو وقتی اشک میریزه نمی شنوه.
وقتی گریه می کنه,مجبورت می کنه بدو بدو
خورشیدو تعقیب کنی و برش گردونی
تا گوشه ای از اسمونهای تاریک و عذاب اورشو روشن کنه
وقتی اشک می ریزه.
در صبح مه گرفته قدم می زنه,
رویای گذشته های طلایی,تو چشمهاش منعکس میشه.
ولی به زودی سایه های بعد از ظهر ,از همه طرف محاصره ش می کنن
وبانوی منو می ترسونن تا وقتی اشکش در بیاد...برای من...
بانوی منو می ترسونن تا اشکش در بیاد.
ممکنه دیده باشیش که زیر نور چراغت دراز کشیده ,
و عجیب نیست اگه پچ پچشو هم شنیده باشی
پس همونی باش که لبخند پنهانشو باهاش قسمت می کنه
ولی بانوی منو وقتی گریه می کنه بهم باز گردون...به خاطر من
بانوی من وقتی گریه میکنه به من نیاز داره.
وقتی گریه می کنه,مجبورت می کنه بدو بدو
خورشیدو تعقیب کنی و برش گردونی
تا گوشه ای از اسمونهای تاریک و عذاب اورشو روشن کنه
وقتی اشک می ریزه