رفتنت را دیدم
تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس یک بغض غریب
در میان برهوتی تاریک
پشت یک خاطره سرد و تهی
با دلی سنگ رهایم کردی
و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده من
رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر این قصه تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی
اشک من بدرقه راهت باد
نه.نه.قابل مقایسه نیست.
هیچ چیز در وجود من با هیچ چیز در وجود تو...
قابل قیاس نیست.
تو از روشن ترین زوایای اسمان
و من از تاریک ترین نقطه زمین
و این احترام شگرف از من برای تو
با این که هیچ چیز از تو نمیدانم.

ازش پرسیدم چقدر دوستم داری؟ گفت به اندازه شکوفه های بهاری.
و چه راست میگفت چون شکوفههای بهاری مهمون دو روز بودن
هیچکس تنهایی ام را حس نکرد...
لحظه های ویرانم را حس نکرد..
در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانم را حس نکرد ...
آن که سامان غزلهایم از اوست بی سروسامانیم را حس نکرد
چرا
همیشه غمگین ترین و رنج آور ترین لحظات زندگی آدم
توسط همون کسی ساخته می شه که شیرین ترین و به یاد موندنی ترین لحظات
رو برای آدم میسازه
و من وقتی ما می شه که بخوایم.
پس بی خودی با حروف بازی نکن
بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
نفرین به جاده ها نکن تقصیر جاده نیست عزیز
رو بغـض خیـس پنجره اشـکات و اینــجوری نریز
بـه دور و بر نـگــــــاه کنـی قحـطی مــهربـونـیه
حـال کبـوتر رو نپـرس بــد جـوری بـالـش خونیه
نفریـن نــکن بـه آسمون تقـصـیر آسـمون چـیه
بــــــین تـــــموم آدمـــــا درد مـــــنو تـــو یـــکـیه