شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟
استاد درجواب گفت:به گندم زاربرو وپرخوشه ترین شاخه رابیاور
اما درهنگام عبور ازگندم زار،به یاد داشته باش که نمی توانی
به عقب برگردی تاخوشه ای بچینی.شاگردبه گندم زار رفت و
پس ازمدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟و شاگرد
باحسرت جواب داد:هیچ!هرچه جلوتر می رفتم،خوشه های پر
پشت ترمی دیدم و به امید پر پشت ترین ،تا انتهای گندم زار
رفتم.استاد گفت:عشق یعنی همین.
شاگردپرسید:پس ازدواج چیست؟استاد به سخن آمدکه:به
جنگل برو و بلندترین درخت دنیارا بیاوراما به یاد داشته باش که
باز هم نمی توانی به عقب برگردی.شاگرد رفت و پس از مدتی
کوتاهی بادرختی برگشت.استاد پرسیدکه شاگرد را چه شد و
او درجواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم
انتخاب کردم.ترسیدم که اگر جلوتر بروم باز هم دست خالی
برگردم.استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین

پیش آن سلسله مو ، مشت ما واشده بود
وسط این همه کوه ، تیشه رسوا شده بود
همه در ساحل عشق تشنه می رقصیدند
روح من روز عطش ، مثل دریا شده بود
باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود
گرچه ای دف زن مست شیشه ی باده شکست
یک بغل مستی و نور قسمت ما شده بود
دیدمت زین همه شب در شب کشتن خویش
آنقدر می زده بود تا اهورا شده بود
رفته بودم به برش پیرهن پاره کنم
یوسف از فرط جنون چون زلیخا شده بود
توی غربت چشات چیزیه که نمی خوام بدونم
چون برق چشاتو دوست دارم
ان نگاهاتو دوست دارم
لحظه لحظه هاتو دوست دارم
درد دلاتو دوست دارم
تموم قصه هاتو دوست دارم
عطر نفساتو دوست دارم
آواز صدا تو دوست دارم
این منم با تموم وجود
میگم به خدا دوست دارم
ممنونم از این که برام مطالبا می فرستی
قربون آدم به این خوبی برم من
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش، سوزو نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن،هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد ، سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب، دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
