دره بهشت

این اسم مقدسه به اندازیه کلمه عشق و نماز و ...

دره بهشت

این اسم مقدسه به اندازیه کلمه عشق و نماز و ...

چند نوشته

 
منم دلتنگم !
آن قدر که با نامت می گریم !
دل تنگی...انتظار...من ...من غریب تر از همیشه ام عشق من...
تو که خوب می دانستی که همه تنها آشنایی را به یدک می کشند و تو آشنای منی...
تو که می دانستی هر نفسم با نفست بیرون میاد...
تو...
یادت نمی آیدعشق من؟...
یادت هست در آغوشم کشیدی که من همه کس توام ! ...
من برای تو ...برای تو که همه کس منی...
برای تو که همه ی دنیای ساده و کودکانه ی منی دلتنگم...
من برای چشمانی دلتنگم که روزهاست رهایم کرده اند..
من برای دست هایی دلتنگم که روزهاست تنهایم گذاشته اند و رفته اند
من روزهاست که خاموشم...
بگذار فکر کنند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است...
بگذار فکر کنند شعر است !استعاره های ادبیست و برایم دست بزنند ...
بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات درونی وجودم را می خورند و دارم تمام می شوم
برای آن ها بی آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...
به من حق بده نازنینم! تو حق بده...
این آشفتگی را بر من ببخش ولیکن من برای تمام شدن خویش این طور گریان نیستم...
من برای رفتن توست که می نالم
 
ممنونم از این شعرت
خیلی باهاش خال کردم
 

تنهایی:

 

دلم گرفت ای هم نفس                     


                                   پرم شکست تو این قفس


تو این غبار . تو این سکوت                   


                                 چه بی صدا . نفس نفس

 

از این نامهربونی ها                        


                                دارم از غصه می میرم


رفیق روز تنهایی .                            


                                یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی                      


                         پناه هق هقم باشی

              

زیبا نیست؟

کاره خودم نیست هاااا

آرزو

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم

 کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه تو

...

کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا می دیدم
خیره بر جلوه زیبائی خویش

 کاش در بستر تنهائی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت

کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا می دیدی

 

ممنونم عزیزم 

تقدیم به کسی که همه ~هستی~ه منه

تو اگر پاییز زردی

واسه من بهار سبزی

تو اگر هوای سردی

واسه من همیشه گرمی

تو اگر ابر سیاهی

واسه من ابر بهاری

تو اگر دشت گناهی

واسه من یه بی گناهی

تو اگر غرق نیازی

واسه من یه بی نیازی

تو اگر رفیق راهی

واسه من یه تکیه گاهی

تو اگردلت زسنگه

واسه من خیلی قشنگه

تو اگر باده پرستی

تو اگر دیوانه هستی

اگه مستی اگه پستی هر چه هستی

من تو را با آنچه هستی دوست دارم.


 

بخدا قشنگه

 

آسمان بغض کرده چون دل گرفته من. هوای خانه صاف است

ولی آسمان دل من ابریست پراست از ابرهایی که هوس باریدن دارد

باریدن در خانه ی کسی که بتواند درد مرا بفهمد درد تنهایی را چشیده

و با آن مانوس باشد.دلم آغوش بی دغدغه می خواد، ورد زبانم گشته

ولی کو آن سایه ی آرامش ؟! من که بر هر که تکیه کردم خود کوه درد

گشت و بر من خراب شد من که به هر که رو کردم او از همه رانده تر

بود باکه قسمت کنم شبهای تنهایی را؟ با که بگویم ز ناله های درونم به

آسمان گفتم چقدر تنهایم بارید! به  پرنده ای عاشق گفتم از غم من

دق کرد

ومرد! به ماهی دریا گفتم خود را از آب بیرون انداخت درآن دمی که جان

می داد پرسیدم چرا اینکار را کردی؟ گفت: از شدت ناراحتی مردن را به

از زندگی می بینم.

 کاش هنوز هم کسانی پیدا می شد که رنگ آینه را بفهمد و بداند

 پاکی دل یعنی چه. ای کاش کسی پیدا میشد که بجای نازیدن به پولهایش

 به زیبایی هایش به مدرکش به قلب عاشقش می نازید قلب عاشقی که

می تپد برای یک عشق و وقتی به روی شاخه ای می نشیند تا ابد بماند

نه شاخه را شکسته و به شاخه ای دگر بپرد.

دلم می خواهد برای یک ماه که شده طعم دلتنگی را ز یاد ببرم  دلم

می خواهد برای  یک روز آنجور که دوست دارم زندگی کنم بدون

قید وشرطی بدون هیچ اجباری دلم میخواهد برای یک ساعت فقط یک

ساعت به انچه که می خواهم برسم دلم میخواهد برای یک دقیقه که شده

هر آنچه را نمیتوانم بگویم به زبان بیاورم.

شاید خیلی ها به آرزوهایشان برسند چون امید دارند ولی واقعا امید

را چگونه می توان یافت؟در پشت کدامین سنگ پنهان شده که من

نمی بینم واقعا زندگی اینست که ما می کنیم؟

 

می دونید من این مطلبا را خیلی دوست دارم

 آخه یکی از عزیز ترن کسام برام اینا را فرستاده