تو که نازنده بالا دلربایی
تو که بیسرمه چشمون، سرمهسایی
تو که مشکین دوگیسو در قفایی
به ما گویی که سرگردون چرایی
سیه بختم که بختم واژگون بی
سیه روزم که روزم تیرهگون بی
شدم محنت کش کوی محبت
ز دست دل که یارب غرق خون بی
بمیرم تا تو چشم تر نبینی
شرار آه پر آذر نبینی
چنان از آتش عشقت بسوزم
که از ما رنگ خاکستر نبینی
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان، نه برون از جان کجایی
دلم دردی که دارد با که گوید
گنه خود کرده، تاوان از که جوید
دریغا نیست همدرد موافق
که بر بخت بدم خوش خوش بروید
گل وصلت فراموشم نکرده
وگرنه خار از سر گورم بروید
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم، حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم، به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده، حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم **
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن، چو بنده میننیوشم
به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم
در دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که
''شجاعت یعنی چه؟''
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :
''شجاعت یعنی این'
' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود
و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند... .
نامم را پدرم انتخاب کرد
نام خانوادگیم را یکی از اجدادم
دیگر بس است
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد . . . .