باید از عشق تو مردن چه بیایی چه نیایی!
مردن
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
هر چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردند
گم شده
دیروز تمام خاطرات با تو بودنم را دور ریختم ...
و امروز هر چه می گردم خودم را پیدا نمی کنم !!!!
الهی ...
...الهی آنکس که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
الهی تنهاترین تنهاکسش در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش گذارد...
چو بیایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
جه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
چو بیایی کشدم وصل چو نیایی کشدم هجر
باید از عشق تو مردن چه بیایی چه نیایی
گلبرگ مغرور
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم
نه از خاکم ، نه از بادم
نه دربندم ، نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون
نه شیرینم نه فرهادم
نه از آتش ، نه از سنگم
نه از رومم ، نه از زنگم
فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دل تنگم
چه غمگینم ، چه تنهایم
نه پنهانم ، نه پیدایم
نه آرامی به شب دارم
نه اَمیدی به فردایم
...چه اَمیدی
...چه فردایی
اگه خوشحال اگه غمگین
چه فرقی داره تنهایی
صبر مرا
با شتاب پیمانه کن
و عشق را
با نگاهم.
در غیبت تو
جهان هم دلگیر می شود.
شکیبایی مرا
با دلتنگی پیمانه کن
و عشق را
با لبخندم.
زمین
رنگ دست های من است
وقتی تو بر آن ها بوسه می زنی.
آسمان
رنگ لب های تو
وقتی من آنها را می بوسم
باز آمدی
چون دخیلی سبز
که به رفتار سرد باد
بسته بودم
وقتی که آمدی
چای آماده بود
و زمان در شیشه های رنگارنگ
با درنگی سرخ
آبی می نمود.
خواستم این را بگویم. من کارم با این کلمهها راه نمیافتد. خنده را بلند، بغض را با لرزش و
دوستت دارم را میان لبهای تو دوست دارم. با صدای تو
الهی! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر...
درخت خشکیده را سنگ باران میکنی
بی آنکه بدانی پاییز را خزانی نیست.
بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود
بی تو برای شاعری واژه خبر نمی شود
بغض دوباره دیدن ات هست و بدر نمی شود
فکر رسیدن به تو ، فکر رسیدن به من
از تو به خود رسیده ام اینکه سفر نمی شود
بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود
دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود
برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود
صبوری و تحمل ات همیشه پشت شیشه ها
پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود
بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود
صبور خوب خانگی ، شریک ضجه های من
خنده خسته بودنم زنگ خطر نمی شود
حادثه یکی شدن حادثه ای ساده نبود
مرد تو جز تو از کسی ، زیر و زبر نمی شود
به فکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات
گریه بخشایش من که بی ثمر نمی شود
همیشگی ترین من ، لاله نازنین من
بیا که جز به رنگ تو ، دگر سحر نمی شود
بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود