دره بهشت

این اسم مقدسه به اندازیه کلمه عشق و نماز و ...

دره بهشت

این اسم مقدسه به اندازیه کلمه عشق و نماز و ...

دو بیتی و عکس

 

 

       گفتی که چو خورشید زنم سوی تو بر

        چون ماه شبی میکشم از پنجره سر

        اندوه که خورشید شدی تنگ غروب

        افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

علت داد زدن

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

هدیه ات ای دوست

 

گل پژمرده

 

گلی را که دیروز به دیدار من هدیه آورد ای دوست 
                                                                     دور از رخ نازنین تو امروز پژمرد 


همه لطف و زیباییش را که حسرت به روی تو میخورد و هوش از سر ما به تاراج میبرد 


                                                                                             گرمای شب برد 

 
صفای تو اما گلی پایدار است
                                                      بهشتی همیشه بهار است 


گل مهر تو در دل و جان
                                     گل بی خزان
                                                      گل تا که من زنده ام ماندگار است

عشق

عشق
عجب حال و هوایی دارد این عشق
به نام  و ریشه جایی دارد این عشق

به وصل و دوستی هرجا می زند حرف
درون را  تکیه گاهی  دارد  این  عشق

گر هر کس  بی  عشق لب خنده دارد
نداند   سینه  جایی  دارد   این   عشق

سفر  تا   آن   رسیدن  خط   پایان
به  راهش  رد پایی  دارد   این عشق

نظر  بر  آن   جمال  و  صانع  عشق
سپا سش آن خدایی  دارد  این عشق

به جهل و کینه  و  عهدی  شکستن
خطر را جمله چاهی دارد این عشق

به  چشمی با  نگاهش  جان  جانان
به رمزش رتبه جانی دارد این عشق

به مقصد می برد آنکه خدایی است
گذر  مستانه  سازی دارد  این عشق

نگاهی دوری اش بس گریه شوق
دو دیده اشک نابی دارد این عشق

به  شعر  و  بس  ترانه  هیچ  نگنجد
غزل را سن و سالی دارد این عشق

فرهنگ و اعتبار ملی

 

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم :...

ادامه مطلب ...