شب من پنجره ای بی فردا
روز من قصه تنهایی ها
مانده بر خاک و اسیر ساحل
ماهی ام ماهی دور از دریا
هیچ کس با دل اواره من
لحظه ای همدم و همراه نبود
هیچ شهری به من سرگردان
در دروازه خود را نگشود
کولی ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
پای من خسته از رفتن بود
قصه ام قصه دل کندن بود
دل به هرکس که سپردم دیدم
راهش افسوس جدا از من بود
سختی زمستان زندگی ،بهار خود را در پیش دارد...
قیام وحدت
تحت راهبری یگانه نجات دهنده ی آدمیان "آقا پروفسور ابراهیم میرزایی"
لحظه ها دوران سازند..