گفتم نور چشمم،بیا.
آبی شد،روشن شد،مست و پر فروغ شد آسمان قلبم
در آن هنگام که گفتی چشم.
من برایت:
زیباترین غزلها را نوشتم
قشنگترین تصنعات دستم را ساختم
رنگارنگترین لباسهایم را آماده کردم
و با اشک شوق نشستم به انتظاری شیرین.........
چشمانم ویران شدند اما
تو نیامدی.
اندک اندک آسمان قلبم تاریک شد،
کاش آن لحظه که گفتی چشم،ساعت عشق می ایستاد.
تو گفتی نمی آیی و من خالی از جان شدم
غزلها و.... را به خاک سپردم ، دیگر نخواهم گفت بیا،هرگز
آسمان قلبم با مستی وداع کرد و خاموش شد.