گفتم که شیرین منی ... گفتی تو فرهادی مگر!
گفتم خرابت می شوم... گفتی تو آبادی مگر!
گفتم ندادی دل به من... گفتی تو جان دادی مگر!
گفتم ز کوی ات می روم... گفتی تو آزادی مگر!
گفتم خموشم سال ها... گفتی تو فریادی مگر!
گفتم فراموشم مکن... گفتی تو در یادی مگر!
گفتم که بر بادم مده... گفتی نه بر بادی مگر!
گفتم که این شعرم بخوان... گفتی که علاف ام مگر!!!
تقدیم به بهترینم
:
ای دو چشمت سبزه زاران گریه ات اشک بهاران
می روم غمگین و نالان بهر من اشکی میفشان
ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی
در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه خوبی وپاکی در خزان پژمرده گردی
می روم تا نشنوم آواز باران دو جشمت
می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی
ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی
قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی
عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری
هر چه گفتم باورت شد حیف از احساسی که داری
چشمه ای خشک و سیاهم خسته ای گم کرده راهم
بگذر از من چون که دیگر زشت و سر تا پا گناهم
قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی
من گنهکارم تو خوب و مهربانی , مهربانی