شعر رفتن  چاپ
تاریخ : دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386

 

دوباره موج غزل آرزوی دریا کرد

و تکه تکه ی رود عزم ترک صحرا کرد

               

                            میان قافیه ها و ردیف ها می گشت

                            که کوله بار سفر را دوباره پیدا کرد

 

تمام هوش و حواسش به شعر رفتن بود

ترانه ای که دلش را عجیب شیدا کرد

 

                             نشست و وسوسه سیب سرخ را خط زد

                              اگر چه آدم قلبش هوای حوا کرد

 

شبیه کودکیش سنگ خسته ای برداشت

وشیشه های شب تیره را تماشا کرد

 

                             شکسته بود دلش از تمام خاطره ها

                              نگاه تلخ و سیاهی به صبح فردا کرد

 

برای رفتن از این کوه و دشت و این صحرا

حصار خاکی تن را یکی یکی وا کرد

            

                           رسیده بود به دریا و روح آزادش-

                          -درون قلب زلال و عمیق ماواء کرد

 

 

الهه ناز  چاپ
تاریخ : جمعه 27 مهر ماه سال 1386

 

دلم گرفته از این واژه های سرگردان

 

از این ترانه غمگین و خسته و گریان

 

که زاده می شود اما نمی نویسم من

 

که خسته ات نکند درد عشق بی درمان

 

 

نه بهتر است ندانی که عاشقت هستم

 

فرشته ای تو و این شعر های یک انسان

 

و بال های تو را اشک اگر بسوزاند

 

بدون بال و پر اینجا میان این زندان؟!

 

 

نه عاشقم نشو من ذره ذره از خاکم

 

کویر خشکم و در روزگار بی سامان

 

شکنجه می شوم اما ، تو نور امیدی

 

همان الهه نازی که توی شعر بنان-

 

 

- نشسته ای و مرا با تمام خوبی هات

 

گره زدی به نیازی همیشگی در جان

 

بگو چگونه تو را می شود به حرف آورد؟

 

برای گفتن " آری " اواخر آبان...

 

 

تو می رسی به زمین تا کنار من باشی؟

 

و یا عروسی ما ... نه! ندارد این امکان

 

و این سکانس پس از خواندن تمامی شعر:

 

- " نگاه خیس فرشته از عشق یک انسان "

 

 

تحقیر می شود؟  چاپ
تاریخ : جمعه 27 مهر ماه سال 1386

 

گاهی خدا میان غزل پیر می شود

او هم اسیر گردش تقدیر می شود

امروز آفریده یک انسان باشکوه

فردا از آفریدن ما سیر می شود

 

وقتی غزل به وسعت آیینه می رسد

احساس های خوب تو زنجیر می شود

چشم انتظار آمدن منجی ام ولی

هی چهره ها در آیینه تکثیر می شود

 

شب ناگهان مشوش تب می شود و باز

کابوس های خواب تو تعبیر می شود

در این کویر خشک ، تو دریا نمی شوی

مرداب خاطرات تو دلگیر می شود

 

گفتی نمی روی تو، ولی ساک بسته ای!

این سرنوشت توست برو دیر می شود

این حرف آخر است : چرا ای خدای من-

- انسان باشکوه تو تحقیر می شود؟

باران نمیشود  چاپ
تاریخ : جمعه 27 مهر ماه سال 1386

 

این قطره های اشک ، باران نمی شود

زخمی که کهنه شد ، درمان نمی شود

آدم نشسته است ، حوا نیامده

مهتاب پشت ابر ،‌تابان نمی شود

حوا سرشته شد ، سیبی درون دست

دیگر نیاز به ،شیطان نمی شود!

فریاد می زنم : - حوا تو رو خدا

ممنوعه آمدی ، پنهان نمی شود

آدم اشاره کرد ، گندم نمی خوری ؟!

پس آسمان چرا ، گریان نمی شود؟

ما مثل این زمین ، از خاک خسته ایم

بی خاک و گل که روح ، انسان نمی شود

حوا ترانه ساخت ، از خاطرات سیب

اما شکنجه ها ، جبران نمی شود

این خاک پر گناه ، میراث گندم است

با این گلایه ها ، ویران نمی شود

 

جا به جا شد تقدیر، مثل برگی در باد  چاپ
تاریخ : شنبه 21 مهر ماه سال 1386

جا به جا شد تقدیر، مثل برگی در باد

آسمان ابری شد، ناله ای را سر داد

زیرورو شد دنیا، خوب وبد در هم ریخت

روز و شب هم گم شد در سکوت و فریاد

گرمی تابستان از تعجب یخ زد!

لحظه سختی بود، شد زمستان مرداد!

رود پر آب اینبار خسته بود از تکرار

سوی مردابی رفت در کویری آباد!

مهربان تر از قبل، شد خدا:<< تا انسان-

- بال پروازی خواست>> آسمانها را داد

معبد امنش را از گنه خالی کرد.....

سیب و گندم هم شد در بهشتش آزاد

 مضطرب شد ایوب، می دود هر سویی

معنی اش یعنی: (رفت، صبر ایوب از یاد)

یوسف آنجا مانده ، در کنار یعقوب

غصه شد جایش چاه ، کلبه و کنعان شاد

عقربکها رفتند قاب اعداد اینبار-

- می کشد هر ساعت، عکس خود را فریاد

وقت بر گشتن بود!؟ یا که رفتن!؟ ماندم!

آسمان هم گویی از زمین می افتاد

گیج و سر گردانم، شده ام دیوانه!؟

می شود بر گردم سر زمین خرداد؟؟

 

   1      2      3    >>